پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
صبح روز هفتم
میراحسان احمد
جنين كربلاست
رام الله
بيت اللحم
نابلس و طولكرم، كربلاست .
من با زبان خودم با شما حرف ميزنم
***
و صبح روز هفتم بود
[تو كم سن و سال بودي
در كربلا بودي
راهها را حمايت ميكردي
زبان و سرزميني كه با رؤياها و پيامبران
ميراث تو بود]
* * *
صبح روز هفتم بود
سنگها و ستارهها را پرتاب كرد
[آنها همه چيز را ميبلعند.
وتاريكي
ترانهها و تو را فرو ميكشد]
اما لاشخوران و قابيل،
با تانكها و منقارهايشان نرفتند
سپيدهدمان ستارهها پايان گرفتند
و او به نيمروز سنگها را پرتاب كرد.
اما نرفتند
مردمكانش را پرتاب كرد [كلام خدا، در ريههايش چشم داشت]
و نرفتند
و صبح روز هفتم بود
***
هابيل و فارس
دو رؤياي كودكياند
اكنون كيف يكي، گنجشكان غزه و درختان قبرستان
دلتنگ اويند
و برخون هابيل در خياباني اشغال شده باران ميبارد
و هنوز صبح روز هفتم بود
* * *
روز و زيتون بنها بر جسدهاتان مايل گشتهاند
تدقين كشتهي ترا كركسان دوست ندارند.
و چهرهي تو ملكوتش را بنا ميكند
اين سان بر فراز جنايتها و زمين خونين و كاخهاي كور
و چهرهي تو ديگر آغازشده است
در خوابهاي كودكاني كه باز ماندهاند.
نزديك باغهاي ويران و شخم خورده با گرازهاي آهني فرزندان صهيون
و در بيداري سنگهايي كه شيطان را رجم ميكنند.
به سرزمين غصب شده
و اين صبح روز هفتم بود.
همان گاه كه جهان كامل شد
و تاريكي، ديگر روشنايي را تحمّل نكرد
* * *
به تمام آنچه كه آنِ تو بود، آز ورزيدند و كشتارش كردند.
شكوفههاي درختان نارنج بن سرزمينت را و
چشمهاي روشن تو را
و شادخويي كودكانهات را
و به مدادهاي رنگيات
كه هيچكس، جهان را چون تو
آن سان رنگين رسم نكرد
و خدا را و فرشتگان را
پس به چشمهاي تو شلّيك كردند
و به لبخند تو
و به سقف اطاقت ـ آري! صبح روز هفتم، صبح روز هفتم بود.
اينك آسمانِ تو خود را بر ميافرازد.
و در دست هايت اندوه و آدم، حيات دوبارهاي مييابد
و معصوميّت پيامآورياش را به تو ميبخشد
* * *
اگر هيچكس نپرسد به كدامين گناه كشته شدهاي؟
اگر جهان در نقطهي صفر حسّ و دادگري منجمد شود،
چون آسمان، پاره پاره گردد و
دوزخ فروزنده
در فراز جاي بهشتي كه تو را جاي دادهاند،
آواي كودكي شش ماهه با حنجرهي شكافته و تيري در گلو
طنين ميافكند،
خون خواه تو خواهم بود.
و خون خواهِ همهي رؤياهاي سربريده كودكي
در جهاني كه به حشر انجاميد
آن گاه، قاتلان تو
آويخته به شاخهي زقوّم
خاموشي ناپذيرترين آتش دوزخاند و
سياه ميسوزند
چرا كه صبح روز هفتم بود و
تو كم سن و سال بودي
با خوني بيگناه، در ادامه ي مشتي خونِ بيگناه
كه به آسمان پرتاب شد
و هيچ قطرهاي از آن فرو نچكيد
****
اكنون به ياد ميآوري
صبح روز هفتم بود
همان آغازگاهِ جهان و سپيده دمانِ زمان
وزان پيش، تمام روزها عاشورا بود و
بيهوده نيست رام الله نيز كربلايي است
و آسمان بر جسد كودكانش
خم شده است
با چشمانِ افشان ماهِ چهاردهم
ماهِ گواه
مردمكِ بدر
با ياد خونهايي كه خونخواه آن خداست
و بازماندهي بيگناهي
و اين صبح روز هفتم بود
اين ساحل پر از جسد پرندگاني است
كه ديگر كسي نميتواند پروازشان را سدّ كند.
آنان پرميگيرند و اخبار هولناك شامگاهي را
با خود تا دلهاي ما ميگسترند
ديگر كسي نميتواند
آوازشان را مسدود كند
در پشت سيمهاي خاردار اردوگاهها
در منطقه ي خودگردان كه ديگر خودي در آن نمانده است،
ـ و در اين نوار مغصوب ـ
پراز جسد كودكاني است،
كه ديگر كسي نميتواند، مانع پروازشان شود!
و تو ديگر ميداني ما منتظرانيم
و در صبح روز هفتم
خونخواهي از راه ميرسد
صدايي طنين ميافكند
و مادر رديف نامها
كنار نام هابيل و علي
نام تو را، فارس،
ـ اي نام همه ي كودكان انتفاضه ـ
به ياد ميآوريم
و اين دوباره صبح روز هفتم است
سپيده دماني كه در تاريخ آدم و دادگري
تازه آغاز ميشود
و رؤياي موعود
در زمين جريان مييابد
در سرزمين غصب شده ي پيامبران و تو
پس بيا و چشمانت را بگشا!
و چشمان گشودهات را گشوده نگاه دار!
و هر سپيده در آواز پرندگان غزه
رازي را از پرده بيرون اندازد كه اكنون دانستهاي؛
كه غائب
حاضر است،
كه ما در متن دوزخ و بهشت
راه ميرويم
و هر كودك شهيد
نشانهاي است از او
و انتظار
نشستن نيست
و از هم اكنون كشتگان پيروزمندانند
و هر روز عاشوراست
و اين روز هفتم بود...